تبليغاتX
تراوشات ذهنی یه قاشق لیته
تراوشات ذهنی یه قاشق لیته
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط لیته |

دیروز از اداره که اومدم وایستادم یه تاکسی بیاد .کمی بعد یه پیکان که فکر کنم از این اوراقی های بیرون شهر بود وتیکه هاشو به زور به هم وصل کرده بودند , پيداش شد.اول خواستم سوار نشم بعدش يهو دلم براش سوخت وعلامت دادم وسوار شدم.خود يارو هم وضعيت نزاري داشت.خيلي لاغر ورنگ پريده.با لباسهاي خيلي كهنه...يعني دقيقا به ماشينش مي خورد.

تو ضبط ماشين يه نوار نوحه حضرت زينب گذاشته بود...هرچي فكر كردم كه مگه الان شهادتي وفاتي رحلتي چيزيه مگه؟؟؟ چيزي يادم نيومد...

كمي بعد كه گذشت يارو رو شور حسيني گرفت و شروع كرد به زمزمه كردن قسمتهاي همنوايي...وآخراي مسير ديگه با يه دست رانندگي مي كرد با اون يكي دست سينه مي زد...!!!!!!

از عصبانيت داشتم منفجر مي شدم.مي خواستم بگم آخه احمق جان همين كارا رو ميكنين كه وضعتون اينه...اين زندگيه تو داري...اين از ماشينت كه وسيله امرار معاشته...اين از وضع خودت...اونوقت بجاي اينكه فكري به حال اين وضع بكني تو ماشينت هم صبح تا شب روضه ميذاري گوش ميدي..؟؟؟ آخه احمق كجاي دين گفته 365 روز سال رو با گريه واسه 12 امام و124000پيغمبر بگذرونين...كي گفته اونقدر تو دين غرق بشين كه دنياتون رو فراموش كنين.اصلا كي گفته دين يعني اين؟؟؟؟

خود پيغمبر گفته از ما نيست كسي كه دنيا رو بخاطر دينش ترك كنه.چرا فكر ميكنين اگه اين كار رو بكنين  بهشت رو خريدين؟؟؟ مگه نمي دونين بهشت رو به بها ميدن نه به بهانه....

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط لیته |

نمی دونم براتون پیش اومده یانه...

گذرتون به زیرزمین خونه پدریتون بیفته , بعد از سالها... برين وخاك روي وسايل قديميتون رو پاك كنين... وقتي چشمتون بهش ميفته, ياد اولين روزي كه اونو خريدين بيفتين... اولين روزي كه ازش استفاده كردين... خاطراتي كه اون براتون ساخته و روزهايي كه باهاش داشتين... حالا اين چيز ميتونه يه دوچرخه قديمي  قرمز باشه يا يه عروسك كه الان همه موهاش ريخته يا يه دفتر خاطرات قديمي كه اون موقعها تو هفت تا سوراخ قايمش مي كردين والان تاريخ مصرفش گذشته وخيلي از چيزهايي كه اون موقع نوشته بودين وبراتون اهميت مرگ و زندگي رو داشت الان تبديل به خطرات كمرنگي شدن...يا ميتونه يه دفترچه وبلاگي باشه كه تو مقطعي از زندگيتون شروعش كردين كه الان همش دلتون ميخواد فراموشش كنين...

براي دفترچه خاطرات وبلاگي منم همين اتفاق افتاده و تو اين مدتي كه ننوشتم اونقدر مسير زندگيم عوض شده كه احساس ميكنم سالهاست از نوشتن اين وبلاگ ميگذره ...امروز اومدم گردگيريش كنم و دوباره شروع كنم.احساس ميكنم نياز به نوشتن بعضي چيزها رو دارم تو جايي كه كسي ازش خبر نداره و اين حس خيلي خوبي بهم ميده....نوشتن فقط براي خودم و اون چيزايي كه دلم ميخواد...

دوستت دارم وبلاگ گرد گرفته من....

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم دی 1386 توسط لیته |
 

 

...در طولانی ترین شب سال خواستگاری می شویم ...!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 توسط لیته |
 

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

                           اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 توسط لیته |
زمان:(حدود ۳۰سال پیش)

مکان:خروجی بهشت به سمت زمین

صحنه:خداوند مشغول خلق من...

خداوند:خوب...اینم چشم ودماغش... اینم برچسب برای خروج از دروازه به سمت ایران.ديگه آماده رفتنه...

فرشته ها:اا  خدایا پس مسیر زندگیش چی!! اونو یادتون رفت...

خداوند:آهان راس میگی...خوب مسیر زندگی این بنده خدا یه مسیر آسفالت وصاف باشه ...همین جوری واسه خودش بره .... همه چیز تو زندگیش نرمال باشه ...خونواده.. کار... زندگی...تحصیلات...نه عشق بزرگی رو تجربه کنه...نه کار دلخواه,نه هيچ چيز چشمگير ديگه اي...هر از گاهي يه سنگريزه كوچيك جلوي پاش گير كنه...

فرشته:خوب خدايا پس امتحان اين بنده چي؟

خداوند:همه انسانها در سنين پيري شون امتحان ميشن.حالا فعلا تو جووني واسش امتحان خاصي در نظر ندارم, ولي خوب سختي اش اينه كه تو همون سنگريزه هاي جلوي پاش هم كلي امتحان ميشه..يعني ظرفيت روحي اش زياد بالا نيست...

فرشته:خوب خدايا اين بنده خدا كه همش يا راه صافه منم حوصله ام سر رفت...پس دلش به چي خوش باشه؟

خداوند:خوب من به اون يه دل مهربون ويه نيت خوب ميدم .براي همه هميشه خوب بخواد و همه جا ازش به خوبي ياد كنن...خودشم دلش به اين خوش باشه...

خوب ديگه براي رفتن به زندگي جديدش آماده اس.... 

********************************************************************

۳۵سال قبل ,خداوند مشغول خلق ویولت :

خداوند:خوب اينم يه صورت ظريف ويه پوست سفيد وصاف... خداييش دستم درد نكنه خيلي خوشگل شد...

فرشته:خوب مسير زندگيش چي؟؟

خداوند: م م م ...مسير زندگي اين يكي بنده رو ميخوام پر از فراز ونشيب باشه پر از سختيها وامتحانها...عشق رو تو سن خيلي كم تجربه كنه و طعم سختيهاش  وتجربه هاي تلخ ترش رو هم تو همون سن بفهمه ...مسير زندگيش پر از امتحانه...با بيماري با دلشكستگي وهر چيز سخت ديگه..هم احساسهاي خوب رو تا حد نهايت بفهمه وهم سختيها رو با تك تك سلول هاش احساس كنه...

فرشته :خدايا اين طفلك كه زندگيش خيلي سخت شد... پس در عوض بهش چي ميخواي بدي؟

خداوند:خوب ...در عوض بهش دوتا چيز خيلي بزرگ ميدم كه خيلي ها تو كره خاكي در آرزوي داشتنش هستند...يكي يه عشق آسماني كه پس از بارها دل شكستن وغمگين شدن بهش هديه ميدم وديگري يه ظرفيت بالاي روحي وانرژي مثبت بي حد واندازه كه بتونه الگوي خيلي از آدمهاي سالم بشه وتمام دوستان و خانواده وكساني كه اونو از دور ونزديك مي شناسن حاضر باشن براش فداكاري كنن و البته پاداش هاي ديگه اش هم پيش خودم محفوظه...خب ديگه وقت رفتنشه ...ببينم چيكار ميكنه ...

******************************************************************

۲۸سال قبل خداوند مشغول خلق ساني(يه دوست خوب خودم)

خداوند:خوب اين يكي رو ميخوام خيلي با حوصله بسازم ...ميخوام هيچي تو زندگيش كم نداشته باشه از زيبايي واخلاق وتحصيلات بگير تا ....آهان اينم يه خونواده خيلي مناسب براش ...ميخوام اين يكي رو هركي مي بينه بگه خدايا دستت درد نكنه...

فرشته ها:پس مسير سخت زنگيش چي؟؟

خدواند:  براش مسير زندگشو يه تپه خرم وزيبا درست ميكنم ...هميشه به سمت قله ..ولي مسير خوشگل وراحت...همه اونو دوست دارن وكسي هست كه عاشقانه اون رو خواهد پرستيد ...علاوه بر زيبايي خيره كننده اش بهترين مدارج علمي وكاري رو هم كسب ميكنه...اونو با تمام حسنهاش وسيله امتحان حسودا وبدخواهان قرار ميدم تا اونا امتحان پس بدن....

فرشته:پس امتحاناي خودش چي؟؟

خداوند:نه بي خيال امتحان اين يكي ....اصلا دلم نمي ياد...

********************************************************************

اين بود داستان خلقت ....ولي اگه فهميد چرا يكي اينجوريه ويكي اونجوري ....به منم بگه كه خيلي تو كف چراشم...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط لیته |
 

دیروز تو CD هاي عكسها دنبال يه سري عكس خودم ميگشتم, يه سري عكس پيدا كردم مربوط به عيد كه من اون و دوستش با هم تو پارك انداخته بوديم.

تو عكسا مون منو اونقدر محكم بغل كرده بود كه آدم باورش نمي شد كه اين رابطه اينقدر راحت با يه SMS تموم بشه.

ديگه بود نبودش برام مهم نيست,ولي رودستي رو كه خوردم رو نمي تونم فراموش كنم.مني كه اينقدر ادعا داشتم كه من گول نمي خورم , من هر حرفي رو باور نمي كنم,من...,من...,من...

به همين راحتي عاشق شدم  و تمام عشقو احساسي رو كه تو اين مدت نثار هيچ كس نكرده بودم بدون چشمداشتي به اون دادم.اونوقت اون به خاطر يه حرف بچه گانه وبي منظور يه بچه همه چي رو اينقدر راحت به هم ريخت.

باورم نمي شد ديدن عكسا اينقدر منو منقلب كنه, همون موقع صداي نرم ستار تو كامپيوتر خوند:

همه جا اشكم سرازير ...و دل از زندگي سيره ... وانگار... اين روزا دل داره ميميره ....وميره پي كارش....

انگار اشكام منتظر همين بودن كه بي امون تموم صورتمو خيس كنن...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم آبان 1386 توسط لیته |
زمان: ساعت ۷:۳۰ بعد از ظهر يه روز زمستون

مكان :داخل ماشين زير نور چراغ كنار خيابون(مثل اكثر اوقات)

من :عزيزم بيا كمي راجع به عيبهامون با هم حرف بزنيم .توي اين ۶ماهي كه منو ميشناسي به نظرت من چه عيبي دارم :

اون(بعد از نيم ساعت فكر كردن):به نظر من تو زيادي مهربونياين عيبت باعث ميشه آدما وقتي بهت احتياج دارن بيان سراغت و ازت سوئ استفاده كنن

من:او ه ه ه ه ه .خوب باشه سعي ميكنم كمتر مهربون باشم كه تو زيادي ناراحت نشي.

اون:به نظر تو من چه عيبي دارم:

من (توي دلم):خوب اگه تو اينقدر پارا نويا نباشي.اينقدر فكر نكني مركز دنيا هستي .اينقدر شكاك وبددل نباشي وبا دير تلفن جواب دادن فكر نكني دارم بهت خيانت ميكنم.اينقدر عصبي نباشي با يه چيز كوچيك از كوره در بري تو خيابون بپري به ماشينهاي ديگه واينقدر انتظار نداشته باشي آدمها اون طوري كه تو دلت ميخواد رفتار كنن و كمي هم جاي اشتباه براي آدما بذاري وبتوني اونا رو ببخشي وموقع بديهاشون,خوبيهاشون رو سعي كن به ياد بياري و...

من:خوب عزيز دلم تو خيلي خوبي.فقط اگه يه كم بيشتر به من اعتماد كني و كمي هم عصبانيتت رو كنترل كني اونوقت ديگه عالي ميشه

اون:نمي تونم در مقابل ديگران گوسفند باشم و  هرچي اونا ميگن بگم چشم.ضمنا تو هم ميتوني اينقدر صد در صد به من اعتماد نكني به هرحال مدت زيادي نيست ما همديگه رو ميشناسيم.

من:okعزيزم منطقيه

پ ن:نگيد چقدر گاگول بودي.من واقعا اون موقع عاشقش بودم و همه اين حرفها بيشتر برام نجواي عاشقانه بود.الان كه از دور نگاه ميكنم ميبينم چقدر رابطه مون ناسالم بود.

ب ن:البته مهربوني هاي خاص خودش رو هم داشت كه الان ديگه به اونا هم اطمينان ندارم.چون فكر ميكنم پسر ها خيلي سطحي به رابطه ها نگاه ميكنن و احساسشون به عميقي احساسي كه به دخترها منتقل ميكنن نيست.

 

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آبان 1386 توسط لیته |
 

هم تلخ ترین وهم شیرین ترین خاطره ها...

هم تلخ ترین وهم شیرین ترین روزها....

هم تلخ ترین وهم شیرین ترین حرفها....

هم تلخ ترین وهم شیرین ترین لحظه ها...

... همه مال زمانی بود که تو بودی و دیگه نیستی...

هم میخوای تلخ ترین ها رو فراموش کنی وهم نمی تونی از شیرین ترین ها دست بکشی...

چه تضاد سخت و انکار ناپذیری...

پ ن:این همه تراوشات ذهنی تو یه روز برای اینه که امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگی منه و از صبح همه خاطرا تمون جلوی چشمم رژه میرن...

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آبان 1386 توسط لیته |
پنجشنبه شب عروسی بودم...

همه چیز فوق العاده بود...عروسی ...شام...عروس زیبا وداماد خوش تیپ...

ولی تو در مرز سی سالگی هنوز هم باید تو عروسی با خواهرت برقصی...

دلم عاشق ومعشوق میخواد شدید...

نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آبان 1386 توسط لیته |
امروز دوماهه شد...

تولد جداییمون مبارک...

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
Blog Skin